آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

آروین وارد کار تولید قطعات خودرو می شود

پسر عزیزم سلام خوبی بابایی؟قربون تو پسر خوشگل و نازم برم پسرم دیروز برات یه دستگاه تراش گرفتم آخه میدونی بابات یه شرکت کوچیک تولید قطعات خودرو داره و تصمیم دارم تا تو بزرگ بشی اونو تبدیل به یه کارخونه بزرگ بکنم ان شا اله دیروزم برا تو یه دستگاه کوچیک تراش و فرز گرفتم که درآمدشو برات پس انداز کنم عکسشو برات می اندازم و توی وبلاگت میذارم راستی دیروز دختر عمه نازیلا از تهرون اومد و برات یه دست لباس خوشگل گرفته ایناهاش دیشب خونه مادر بزرگ موندیم و صبح هم با تو برگشتیم خونمون اینم تویی موقع برگشتن می بوسمت پسرم ...
11 مرداد 1390

کادوهای پسرم

آروین عزیزم سلام الان تصمیم گرفتم برات از اولین روز به دنیا اومدنت بنویسم و از کادو هایی که برات آوردن اولین هدیه ات یه جعبه شیرینی بود که باباجون عزیزت به یمن تولدت خریده بود و دختر عمه حمیده هم در اولین لحظه های تولدت برات یه سبد گل خشک گرفته بود ،دختر عمه حمیده ان روز می خواست بره تهرون دیدن عمه ،تو رو هنوز تحویل نداده بودن بابایی اومده بود دیدنت و دختر عمه می گفت شبیه بابایی و موهای سرت پرپشته ظهر هم عمو حسین و زن عمو از طرف پسر عمو نیما یه سبد گل خوشگل آورده بود و زن عمو پروین و زن عمو زهرا هم یه آبمیوه و یه کمپوت آناناس آوردن و اما لیست هدیه هات تا به امروز ١-بابایی....................................یه دسته گل نقره ٢-با...
7 مرداد 1390

روزی که به خانه آمدی

پسرک نازم تو را روز شنبه صبح به خانه آوردیم بابایی از اول تصمیم گرفته بود که به شکرانه تولد تو و سلامتی من و تو روزی که به خونمون اومدیم برامون قربونی کنه و ماه آخر هم تصمیم گرفتیم برا سلامتی تو هم یه قربونی دیگه (قراره ماه محرم ذبحش کنیم ) قربونی کنیم نزدیک ظهر بعد از اینکه بابایی کار تسویه حساب با بیمارستان رو انجام داد ترخیصت کردن برا بردن ما مامان بزرگ ،عمه، مامان جون و باباجون و خاله ثریا اومده بودن که همه شون برات صدقه دادن سوار ماشینمون شدیم و تو ،عزیز دل من،تو بغل مامان جون بودی رفتیم خونه آبا (مامان بزرگ بابایی )تا تو گوش تو اذان و اقامه بخونه آبا هم برات صدقه و کادو داد و تو گوشت اذان و اقامه خوند و اسمت رو تو گوشت زمزمه کرد ...
3 تير 1390

خاطره تولد آروین خان

سلام پسرک نازم خیلی وقته نتونستم بیام و برات از خاطراتمون بنویسم از اینکه خدای مهربون تو را به عنوان بهترین هدیه زندگیمون به ما داد آروین عزیزم تو زودتر از موعدی که دکتر تعیین کرده بود به دنیا اومدی چهارشنبه صبح به همراه بابایی رفتیم دکتر ،دکتر خواجه نصیری به ما گفت کیسه آبت خیلی پره اگه آروین خان قبل از هفته ٣٨ دنیا بیاد باید برید بیمارستان الزهرا ،ما هم رفتیم پیش دکتر تقوی (رییس حاملگیهای پرخطر)تو بیمارستان الزهرا و دکتر معاینه کرد و گفت هفته بعد برا ویزیت بیا ... عصر ساعت ٨ دردهای تولدت شروع شد و مامان بزرگ که خونه ما بود می گفت حاضر شو بریم بیمارستان و من می گفتم هنوز خیلی زوده خلاصه بابایی و مامان بزرگ منو بردن بیمارستان و دکتره...
3 تير 1390

سیسمونی

سلام مامانی: پسرم خوبی ؟عزیز دلم امروز تو 34 هفته و 5 روزه هستی امشب تصمیم گرفتم یه سری از عکسهای سیسمونیت رو بذارم ببینی گلم می بوسمت ویندوز لپ تاپ خراب شده بود بابایی الان ویندوز جدید زد. بقیه عکسهات رو پشت سر هم میذارم.  اینا یه دست لحاف تشک پشمیه که مامان جون خیلی با سلیقه و با زحمت برا تو خوشگل مامانی درست کرده (همونی که بابایی تو دوخت پارچه اش خیلی کمک کرد ) اینم پتوهای بزرگ و کوچیکت این روتختی جوجه کوچولوی من آویز تخت گهواره آروین وسایل شنا لحاف تشک کوچیک فرش اتاقت این دفترچه خاطرات توئه گلم تا توش لحظات زندگیمون با تو رو بنویسیم کمدت ...
1 خرداد 1390

عزیزم ماه تولدت مبارک.

سلام عزیزم: قراره این ماه {خرداد} پا به این دنیا بزاری. از یه دنیای دیگه خواهی اومد دنیای که قبلا در ان بودی رو فراموش خواهی کرد و با گریه خواهی اومد گریه شوق !. ولی این رو می دونم تقدیر تو این بوده است که در این نقطه کره خاکی و در خانواده رجب زاده به دنیا بیایی. امیدوارم که روزها و ماهها و سالهای خوب و خوشی در انتظارت باشد. کما کان منتظر دیدارت هستیم.  
1 خرداد 1390

چند روز گذشت!!!

سلام عزیزم: امروز 19 اردیبهشت سال نود است. چند روز گذشته به سختی برای هر سه ما گذشت. امیدوارم روزهای آینده برای همه ما روزهای خوب و خوشی باشد.
1 خرداد 1390